جایگاه زن در شاهنامه ی فردوسی

کورش محسنی

 

 

برای بررسی جایگاه زن در شاهنامه، نخستین افسانه‌ای که می تواند به ذهن پژوهنده برسد, بی گمان داستان رزم گردآفرید با سهراب است. این داستان اگر چه در برابر داستانهای دیگر کوتاه است ولی نکته های ریز و آموزنده ای در خود دارد که بایسته است به آنها پرداخته شود. این داستان براستی یکی از فرازهای شاهنامه است. خود ِ واژه ی «گردآفرید» به معنای «پهلوان زاده» است. در این داستان گردآفرید دختر زیباروی, پهلوانی و جنگاوری و افسونگری را درمی آمیزد و رزم آورده و نیرنگ می سازد. اما در این داستان از دل «نیرنگ» و «افسونگری», معنای تازه ای بیرون کشیده می شود و به‌یکباره خواننده می تواند این نیرنگ ها و افسون ها را حتی ستایش کند!.

 

او یک تنه به کاراز درآمده و بانگ هماورد خواهی برمی آورد و شگفتا که جز سهراب –کسی که پشت رستم را به خاک می زند- کسی را از میان آن همه سپاهیان, دل رزم و رویاروی با گردآفرید نیست! پهلوانانه می جنگد و زمانی که سهراب از دختر بودن او آگاه می شود, از خرَد خود بهره گرفته و افسونی در کار می کند و چهره گشوده و روی زیبای خود را به سهراب می نمایاند. آنگاه سهراب را که دلباخته ی پهلوانی و زنانگی او شده فریب داده و به او دل استواری می دهد که هم خود و هم دژ سپید را به او وا خواهد گذاشت... سهراب در پی او به پای دژ می رود. در درون دژ پدرش گردآفرید، گژدهم به پیشواز دختر خود آمده و به گونه ای به او می فهماند این نیرنگ -که در راه ایران کرده ای- نکوهیده و پلید نیست:

بر دختر آمــــــد همــــی گــــــژدهم                ابا نام داران و گردان بهم

بگفتـــــش که ای نیک دل شـــــــــیر زن              پـــــــــر غـــــم بد از تو دل انجمن

که هم رزم جستی هم افسون و رنگ               نیامد زکار تو بر دوده ننــگ

گردآفرید بر بالای دژ رفته و با سخنان نیشدار, سهراب را که از پایین به او می نگرد خوار می دارد و به او می گوید که سزاوار پیوند با یک زن ایرانی نیست! بیاد داشته باشیم که در این افسانه فردوسی گوشزد می کند که کوشش و رزم و نیرنگ و افسون در راه پاسداری از ایران و ایرانیان, زن و و مرد نمی شناسد. یک زن اینچنین می تواند با بهره جستن از ویژگی های زنانه ی خویش به یاری ایران بشتابد و حتی جایگاهی فراتر از مردان بیابد. پیمان شکنی و خوارداشت و نیرنگ همان گونه که در میان دیگر کهرمانان مرد شاهنامه –که در راه پاسداری از ایران می جنگند- معنایی دیگر دارد و نکوهیده نمی شود, برای این زن پهلوان نیز نکوهیده نیست و حتی به وارونه ستایش می شود. فردوسی بزرگ در اینجا به برتری زنان اشاره دارد که افزون بر برابری در نیروی بازو و خرد, می توانند با بهره گیری از ویژگی های زنانه ی خود توانمندترین و خردمندترین پهلوانان مرد را نیز به زانو درآورند.

برای پی بردن به جایگاه والای زنان در شاهنامه, بسنده است که به داستانهای: رودابه, شهبانوی کابلستان(سیندخت), گردآفرید, کتایون, منیژه و.... در شاهنامه بنگیرم. بیاد داشته باشیم اسپاشی را که فردوسی و افسانه های او در آن بوده! در زمانی کمابیش نزدیک به فردوسی, در باختر به اصطلاح مردم سالار(یونان/روم) زنان به همراه بردگان, حتی انسان شناخته نمی شدند و حق رای نداشتند در حالی که در ایران نزدیک به همان دوران یعنی دوران ساسانی, زنان –حال به هر انگیزه ای- به جایگاه شاهی رسیده اند. از همین روی است که فردوسی بزرگ نیز در شاهکار خود جایگاهی برابر و یکسان به زنان می دهد چرا که او نیز پرورش یافته ی این فرهنگ است.

ناآگاهان و کینه داران به فرهنگ و شکوه ایران, کوشیده اند به گونه ای با جدا کردن بخشی از سروده های فردوسی و نهادن آن در میان, فردوسی و ایرانیان را زن ستیز بازشناسانند! برای نمونه:

 

چو با زن پس پرده باشد جوان             بمانـد منش پسـت و تیره روان

ولی اگر در شاهنامه خوب نگریسته شود و به ژرفنای سخن پی برده شود، می بینیم که فردوسی هرگز پادزنان نبوده است و بارها خرد و نیکی را در منش زنان ستوده است. ولی باید دانست که همانگونه که بازیگران مرد و نرینه ی شاهنامه –این دفتر فرزانگی- بد و خوب دارند, بازیگران زن و مادینه هم بد وخوب دارند! برای نمونه, در داستان پرآب چشم سیاوش –که سودابه بازیگری منفی زنانه دارد- از زن بد سخن رانده شده, که این بازیگر می توانست مرد هم باشد و به سخن دیگر پیوندی با جنیسیت بازیگر و زن بودنش ندارد.(همچنین نشانه‌های فراوانی وجود دارد که این بیت ها افزوده شده به شاهنامه‌اند و مربوط به شاهنامه نیست)

در شاهنامه زنانی را می بینیم که چنان آزاد و خردمند و نیرومند هستند, که امروزه –حتی با موج برابر سازی حقوق زن و مرد که در جهان راه افتاده- بسادگی می توانند الگوی زنان باشند. برای پی بردن به این پرسمان بسنده است که به تابوشکنی ها و چیرگی بر سنت های نادرست و زن ستیز اجتماع و خانواده و تیره ها که به دست زنان در شاهنامه انجام می شود با دید ژرفتری نگریسته شود. گناه بر گردن فردوسی نیست که زنان و مردان ما امروز این داستان ها را نمی خوانند و از آنها پند و الگو نمی گیرند! و به وارونه از سر ناآگاهی او را زن ستیز می انگارند!

زنان ما باید که با بهره گیری از همین بن مایه های میهنی جایگاه والای خود را بشناسند و سپس با پیوند زدن این پیشینه ی روشن و افتخارآمیز با روشهای نوین و هماهنگ جهانی به سوی برابری حقوق از از دست رفته ی خود گام بردارند.

 

 

چــو فــرزند را باشــد آئیـن و فر            گرامی به دل بر چه ماده چه نر

 

زنی بود بر سان گُردی سوار   همیشه به جنگ اندرون نامدار

کجا نام او بود گـردآفــریـد     زمانه ز مادر چـنو ناورید

داستان گردآفرید در غم‌نامه‌ی رستم و سهراب مطرح می‌شود. آن‌جا که سهراب پس از رسیدن به ده‌سالگی از مادرش، تهمینه نام و نشان پدر خویش را می‌خواهد و می‌پرسد:

که من چون ز همشیرگان برترم؟همی با آسمان اندر آید سرم

و مادر پاسخ می‌دهد: «تو پور گو پیلتن رستمی» و به همین دلیل است که از همسالان خود قوی‌تر و برتری. چنانچه سهراب:

چو یک‌ماهه شد همچو یک‌سال بود

برش چون بر رستم زال بود

چوسه ساله شد زخم چوگان گرفت

به پنجم دل تیر و پیکان گرفت

چو ده ساله شد زان زمین کس نبود

که یارسـت با او نبرد آزمــود

تهمینه از سهراب می‌خواهد تا این راز را همچنان مخفی بدارد اما:

چنین گفت سهراب کاندر جهان

کسی این سخن را ندارد نهان

بزرگـان جنگاور از باستان

ز رستم زنند این زمان داستان

نبرده نژادی که چونین بود

نهان کردن ازمن چه آیین بود؟

آن‌گاه به شتاب تصمیم می‌گیرد که لشکری بیکران از ترکان فراهم آورد و کاووس (شاه ایران) را از تخت شاهی به زیر آورد، تاج و تخت و پادشاهی را به رستم دهد و او را برجای کاووس بنشاند. سپس از ایران به توران بتازد تا با افراسیاب (شاه تورانی) رو در روی جنگ شود. تخت او را نیز تصرف کند و عظمتی بیابد که از آفتاب هم بگذرد. او منطقش چنین است که:

چو رستم پدر باشد و من پسر    نباید به گیتی کسی تاجــور

چو روشن بود روی خورشید و ماه     ستاره چرا بر فرازد کلاه

سهراب جوان است و با احساساتی تند و روحیه‌ای بلند پرواز. او نمی‌داند که رستم تاج‌بخش[1] است نه تاج‌دار و به اصول و سنن جامعه خود پایبند نیست. زیرا در باور مردم آن زمان تنها کسانی‌که دارای فره ایزدی[2] و نژاد شاهانـه باشند می‌توانند به این مقام برسند. بنابراین وقتی‌که او می‌گوید شاهی تنها شایسته من و پدرم است این در واقع اعتقادی بر خلاف باور ایرانیان است.

سپس سهراب با پشتیبانی افراسیاب شاه تورانی لشکر انبوهی فراهم می‌کند و به‌سمت مرز ایران و دژ سپید پیش می‌رود. نگهبان این دژ مرزی، هجیر پهلوان است که وقتی لشکرکشی تورانیان را می‌بیند، بی‌درنگ سوار بر اسبی تندرو می‌شود و به دشت نبرد می‌آید.

هنگامی‌که سهراب او را می‌بیند خشمگینانه می‌تازد و همچو شیر دلیر به نزد هجیر می‌آید. به رسم جنگ‌های پهلوانی هر دو نفر شروع به رجزخوانی می‌کنند.

هنگامی‌که سهراب او را می‌بیند خشمگینانه می‌تازد و همچو شیر دلیر به نزد هجیر می‌آید. به رسم جنگ‌های پهلوانی هر دو نفر شروع به رجزخوانی می‌کنند. سهراب به تمسخر می‌گوید: چرا تنها به جنگ آمده‌ای؟ کیستی؟ نامت چیست؟ و از کدام نژادی؟ که تا چند لحظه دیگر مادرت به عزایت می‌نشیند.

هجیر پاسخ می‌دهد که برای جنگ با یک ترک احتیاج به کمک کسی ندارم و سپس خود را معرفی می‌کند:

هجـر دلیرسـپهـبـد منــم     سرت را هم اکنون زتن برکنم

فرستم به نزدیک شاه جهان    تنت را کنم زیر گـل در نهـان

پس از این گفتگو دو رزم‌جو جنگ را آغاز می‌کنند و به‌گونه‌ای نیزه‌هایشان را درهم می‌آویزند که از یکدیگر شناخته نمی‌شوند و جنگ سختی در می‌گیرد. در ابتدا هجیر نیزه‌ای بر کمر سهراب می‌زند که سر نیزه در میان او جایگیر نمی‌شود.

سپس سهراب نیزه را سر و ته می‌کند و آن‌را بر کمر هجیر می‌زند گویی می‌خواهد او را زنده به دام اندازد. او را به‌سرعت و بدون کمترین فشار و سختی از روی زمین بلند می‌کند. بعد از آن از اسب فرود می‌آید و بر فراز سینه او به قصد ترساندنش و ظاهراً برای بریدن سرش جای می‌گیرد.

هجیر می‌داند که هم‌رزم و هم‌پایه‌ی جهان‌جوی جوان نیست. از او امان می‌خواهد و سهراب به او زنهار می‌دهد، دست از کشتنش برمی‌دارد و او را به اسارت می‌گیرد.

وقتی‌که این خبر در دژ سپید می‌پیچد، فریاد و سر و صدا از زن و مرد بر می‌خیزد. در اینجاست که گردآفرید، دختر گژدهم و به روایتی خواهر هجیر ظاهر می‌شود.

زنی همانند پهلوان سوارکاری که هیچ‌وقت در جنگ مغلوب نشده، نام‌آور و پرآوازه و زنی که زمانه همانندش را نیاورده است.

چون این خبر به گوش او رسید چنان از ناتوانی هجیر ننگش آمد که چهره‌ی سرخ‌رنگش از غیرت و خشم سیاه و کبود شد.

سپس بی‌درنگ زره جنگی بر تن کرد و با اطمینان از پیروزی خویش، برای نبرد آماده شد. او می‌دانست موقعیت کشور ایران در خطر است و جای درنگی نیست. به همین دلیل گیسوان بلندش را در زیر زره مخفی کرد، همانند شیری به پایین جست و در حالی‌که کمربند جنگ را بسته بود، سوار بر اسب تندرویی شد. ■


 


[1]كسی كه نگهدارنده‌ی تاج و تخت كیانی و با نقشی والاتر و مردمی‌تر مدافع ایران و حقوق ایرانیان است .رستم بارها در شرایط دشوار نگهدارنده‌ی تاج و تخت شاهان بوده است. این رستم است که تاج شاهی را به کی‌قباد داده و او را بر تخت شاهی نشانده است. رستمپس از نجات کی‌کاووس لقب تاج‌بخشی را به‌طور رسمی به‌دست ‌آورد.

[2] در اوستا از دو "فر" یاد شده است: فر کیانی و فر ایرانی. فر یا فره ایزدی یکی از کهن‌ترین و پرآوازه‌ترین بن مایه‌های فرهنگی و باور شناختی در ایران باستانو در جهان بینی زرتشتی است.همچنین فرّه ایزدی یکی از ارکان مهم آیین پادشاهی است و لازمه قدرت و فرمانروایی. فر در باورشناسی کهن ایران،فروغ یا نیرویی مینوی و ایزدی است که هرکس از آن برخوردار گردد، به سروری و نیک‌بختی دست خواهد یافت. عضو هر طبقه‌ی اجتماعی، فر مربوط به همان طبقه را در صورت پاکی و پرهیزکاری و راستکاری می توانست داشته باشد. فر را شاید همانند هاله‌ای نورانی بتوان تصور کرد که چهره و پیکر کسی را در بر می‌گیرد

 

 

 

تفاوت استعاره نماد ......................دکترفتوحی
آنها که نگاه فلسفی به زبان دارند، هر نوع بازی مجازی را استعاری می نامند؛ اما در بحثهای بلاغی نماد و استعاره تفاوت دارند.
استعارۀ گل و لعل (به قول شما مکرر و سنتی) درخوانش ادبی ما تک معنایی شده اند یعنی در سنت ادبی معنای نزدیک به قرارداد و کلیشه پیداکرده اند. اینها را گاه استعارۀ مرده می شمارند. در طی زمان به نشانه های گفتمانی هم بدل می شوند: یعنی نشانه هایی که برچسب گفتمان تغزلی فارسی دارند. تولد،کهولت و مرگ استعاره و نماد اساس دگردیسی زبان و سبک ادبی و یکی از بحثهای جدی در نقد ادبی است.
اما تفاوتهای استعاره و نماد
استعاره جانشين يك واژه است. نمادجانشين انديشه است.
" يك تشبيه فشرده است. نماد سرچشمه مفاهيم و تصوّرات است.
" فقط يك تأويل (معنى) دارد. نماد تأويلهاى متعدّد و بى‏شمارى دارد.
" به‏جانشين و علاقۀ خود پيوسته است. نماد تصويرى است آزاد و آزادانه عمل مى‏كند.
" جانشين يك مفهوم خارجى است. نماد تن به‏مفهومات حسّى نمى‏دهد.
" شباهت پنهان دو شى‏ء با هم است. نماد با مفهوم خود، وحدت ذاتى دارد.
" در سطح شباهت ميان اشيا مى‏ماند. نماد به معنای نهفته در تصویر عمق و ژرفا می بخشد.
" صريح و محدود است. نماد گنگ و بيكرانه است.
" امر جزئى را تصوير مى‏كند. نماد كلّيت را تصوير مى‏كند.
" آرايه‏اى است در بدنه شعر. نماد كاكل شعر است و محور آن.
" پنهان‏سازى آگاهانه است. نماد پنهان‏سازى ناخودآگاه است.
" صورت ديگرى از نشانه زبانى است. نماد صورت يك انديشه است.
" به‏برونه زبان معطوف است. نماد به‏درونه زبان معطوف است.


فرهنگ‌هاي  ديوان حافظ....



    1ـ فرهنگ اشعار حافظ: شرح مصطلحات صوفيه در ديوان حافظ، احمدعلي رجائي، زوّار، تهران، 1340. در اين فرهنگ هريك از اصطلاحات صوفية به‌كاررفته در ديوان حافظ گاه به‌تفصيل شرح شده‌است و ازهمين‌رو اين كتاب را شايد بتوان درشمار فرهنگ‌نامه‌ها طبقه‌بندي كرد. مؤلف در مقدّمة كتاب وعده داده‌است كه جلد دوم كتاب را به تركيبات خاص و نوادر لغات ديوان حافظ اختصاص خواهد داد، ولي به‌نظر مي‌رسد كه اين جلد هرگز تأليف نشده يا اگر هم شده، انتشار نيافته‌است.

 

ادامه نوشته

گوته و حافظ


 گوته

گوته، نبوغ برین ادب آلمانی، «دیوان غربی - شرقی» خود را تحت تاثیر «دیوان حافظ» سرود، و فصل دوم آن را با نام «حافظ‌‌نامه» به اشعاری در مدح حافظ اختصاص داد که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به دو شعر زیر اشاره کرد:

حافظا، در غزل‌هایت می‌شنوم
که شاعران را بزرگ داشته‌ای.
بنگر که اینک پاسخی فراخورت می‌دهم:
بزرگ اویی است که این سپاس به بزرگ‌داشتِ اوست.[۶]

خود را با تو برابر گرفتن، حافظا
راستی که دیوانگی است!

کشتی‌یی پُر شتاب و خروشان
به پهنه‌ی پُر موج دریا در می‌آید،
و مغرور و دلیر به دلِ خیزاب‌ها می‌زند.
آن و دمی است که اقیانوس درهم‌اش بشکند.
ولی این تخته‌بند پوده هم‌چنان به پیش می‌راند.

در غزل‌های سبک‌خیز و تندآهنگِ تو
خنکای سیال دریا است،
و فورانِ کوه‌وار آتش نیز.
و گدازه‌ها مرا در خود غرق می‌کنند.
با این همه خیالی نیز درونم را می‌آکند
و شجاعت‌ام می‌بخشد.
مگر نه آن‌که من نیز در سرزمینِ خورشید
زیسته و عشق ورزیده‌ام![۷]

 نیچه

یکی دیگر از شاعران و فیلسوفان به نام آلمان، نیچه، نیز در دیوان «اندرزها و حکمت‌ها»، یکی از شعرهای خود را با نام «به حافظ (آوای نوشانوش، پرسش یک آبنوش)» به او تقدیم کرده‌است:

میخانه‌ای که تو برای خویش
پی‌افکنده‌ای
فراخ‌تر از هر خانه‌ای است
جهان از سر کشیدن می‌یی
که تو در اندرون آن می‌اندازی،
ناتوان است.
پرنده‌ای، که روزگاری ققنوس بود
در ضیافت توست
موشی که کوهی را بزاد
خود گویا تویی

تو همه‌ای، تو هیچی
میخانه‌ای، می‌یی
ققنوسی، کوهی و موشی،
در خود فرو می‌روی ابدی،
از خود می‌پروازی ابدی،
رخشندگی همه‌ی ژرفاها،
و مستی همه‌ی مستانی
- تو و شراب؟[۸]

 ترجمه‌های دیوان حافظ

واژه و اصطلاحات حافظ

 
آب : آبرو ، آب ما = آبروی ما گذار بر ظلماتست خضر راهی کو ........ مباد کآتش محرومی آب ما ببرد آب حیوان = آب حیات = چشمه حیات : کنایه از آب زندگی یا چشمه ای است که هر کس از آب آن بنوشد زنده و جاوید شود . کنایه از لب و دهان معشوق آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست ........ روشن است اینکه خضر بهره سرابی دارد آب خرابات : کنایه از شراب انگوری است نذر فتوح صومعه در وجه می نهیم ........... دلق ریا به آب خرابات پ کشیم آب رکن آباد = آب رکنی بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت .......... کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را آب رکن آباد نهر معروفی از انهار شیراز که به قول صاحب فارسنامه ناصری رکن الدوله دیلمی در سنه سیصد و سی و هشت احداث نموده ، منبع این آب در یک فرسخ و نیمی شمال شرقی شیراز و آب مذکور از تنگ الله اکبر عبور کرده و صحرای مصلی و باغ نو و تکیه هفت تنان و چهل تنان و تکیه خواجه حافظ را مشروب می نماید . رجوع به شیراز نامه ص 5-6 و 23-24 و سفرنامه ابن بطوطه چاپ مصر سنه 1343 ج 1 و ص 127 . 136 و فارسنامه ناصری ج 2 ص 20-21 آب زدن : آب افشاندن و آب پاشیدن به چیزی یا جایی . و مجازا به معنی اشک ریختن و گریستن آمده است خرم آن روز که با دیده گریان بروم ......... تا زنم آب ، در میکده یکبار دگر آتش میخانه : آتش خمخانه = آب خرابات ، یعنی شراب خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد ......... خانه عقل مرا آتش خمخانه بسوخت آذار : ماه ششم از سال رومی است که تقریبا با اسفند ماه ایران امروز همزمان است ابر آذاری بر آمد باد نوروزی وزید ...... وجه می خواهم و مطرب که می گوید رسید؟ آزاده : راست ، بی عیب ، آزاد ، کامل ، سوسن سفید را از آن آزاد می گویند که از بار رنگ آزاد است . به بندگی قدس سرو معترف گشتی ........ اگر چو سوسن آزاده ده زبان بودی آستین فشان : کنایه از ترک دنیا کردن باشد و به معنی رقص کردن هم آمده است . خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان .......... زین فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت . آن : کیفیتی که از مجموع حسن معشوق حاصل می شود و او را زیبا می سازد . شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد ........ بنده طلعت آن باش که آنی دارد از بتان (( آن )) طلب ار حسن شناسی ای دل ...... کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود آئین دین زرتشتی : مقصود خوردن شراب است که بر حسب عقیده عامه نوشیدن شراب در دین زردشتی حلال بوده است . به باغ تازه کن آئین دین زرتشتی ....... کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود آئینه دار : در کتاب (( فرج بعد الشده )) باب 12 ، مرد سلمانی به فضل بن ربیع می گوید : (( من مردی ام مزین ، آئینه داری می کنم و موی لب مردمان بچینم .)) شهسوار من که مه آئینه دار روی اوست ....... تاج خورشید یلندش خاک نعل مرکب است آئینه شاهی : یعنی آن دل که آئینه خدایی است . دل که آئینه شاهی است غباری دارد ........ از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

تست آرایه ها



/ در كدام گزينه يكي از اركان تشبيه محذوف است؟

1/ او نگاهش مثل خنجر بود                      2/چاه چونان ژرفي و پهناش، بي شرميش ناباور.

3/ قهوه خانه گرم و روشن بود،‌همچون شرم    4/ گرچه بيرون تيره بود و سر،‌همچون ترس.

ادامه نوشته

پاسخ خودآزمایی آرایه های ادبی سال سوم انسانی


از ( درس چهاردهم تا آخر )

خود آزمايي درس چهاردهم :

1- در شعرها و جمله هاي زير، علاقه هاي مجازهاي مشخص شده را تعيين کنيد؟


ادامه نوشته

پاسخ خود آزمايي هاي آرايه هاي ادبي  سال سوم انسانی


بخش اول : مقدمات


ادامه نوشته

شعرای حفظی اردی بهشت ..93

 ....یا لطیف


در دست گلی دارم ، این بار که می آیم

کان را به تو بسپارم ، این بار که می آیم

در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را

در دست تو بسپارم ، این بار که می آیم

هم هر کس و هم هر چیز ، جز عشق تو پالوده است

از صفحه ی پندارم ، این بار که می آیم

ابرم همه بارانم ، وی باغ گل افشانم !

جز بر تو نمی بارم ، این بار که می آیم

خواهی اگرم سنجی ، می سنج که جز مهرت

از هر چه سبک بارم ، این بار که می آیم

سقفم ندهی باری ، جایی بسپار ، آری

در سایه ی دیوارم ، این بار که می آیم

زان بیهُشی سنگین ، وان خواب غبار آگین

هشیارم و بیدارم ، این بار که می آیم

باور کن از آن تصویر ــ آن خستگی ، آن تخدیر ــ

بی زارم و بی زارم ، این بار که می آیم

دیروز بهل جانا ! با تو همه از فردا

یک سینه سخن دارم ، این بار که می آیم...حسین منزوی




ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری سپیده در چشم جویباران

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی :" به روزگاران مهری نشسته " گفتم :

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان ، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی است آواز باد و باران 

 *************



....

باز کن پنجره، صبح آمده است
در ِ این خانه ی رخوت بگشای
باز هم منتظری؟!

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی گوید برخیز که صبح است، بهار آمده است
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
خانه خلوت تر از آن است که می پنداری
سایه سنگین تر از آن است که می پنداری
داغ دیرین تر از آن است که می پنداری
باغ غمگین تر از آن است که می پنداری
ریشه ها می گویند: ما تواناتر از آنیم که می پندارید
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ بذری بی تو، روی این خاک نخواهد پاشید
خرمنی کود نخواهد گردید
هر کجا چرخی بی چرخش تو، هر کجا چرخی بی چالش و بی خواهش تو،
بی توانایی اندیشه و عزم تو، نخواهد گردید
هیچ چرخی بی تو نخواهد گردید
اسب اندیشه ی خود را زین کن
تک سوار سحر جاده تو باید باشی
و خدا می داند، و خدا می خواهد، که تو خود آیی و باشی
خدا می خواهد، تو خدایی باشی بر پهنه ی خاک
نازنین! نازنین! داس بی دسته ی ما، سال ها، خوشه ی نارسته ی بذری را بر می چیند که به دست پدران ما بر خاک نریخت
کودکان فردا، خرمن کشته ی امروز تو را می جویند
در حضور تاریخ، در نگاه فردا، هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
باز هم منتظری؟!
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی گوید برخیز که صبح آمده است
هیچ کس نمی گوید که برخیز، صبح است،‌ بهار آمده است
ولیکن تو بهاری، آری، تو بهاری، آری
خویش را باور کن
خویش را باور کن

مجتبي كاشاني




********************

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید /در این عشق چو مردید همه روح پذیرید/
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید/ کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید/ که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان/ چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا/ بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید/ چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست/ هم از زندگیست این که ز خاموش نفیرید 



مولوی

....................................................................................
این شعر حافظ:
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم/ از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم
ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم/ تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت / به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین/ به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست / که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم
آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار / که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم
حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما/ از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم 


>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم

پرده برانداختی کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت

سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق

خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر

طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت

آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان

راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی

می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

 سعدی


درباره مهمترین آرایه های ادبی


  یا لطیف

..  درود و روشنی

کلاس دومی های عزیزم ...  برای  تست آرایه های ادبی هفته ی آخر بهمن  ... مطالب این  بخش رو به دقت مطالعه کنید + نمونه هایی که از هر آرایه در درسها مشخص کردیم ... قبل از آزمون موارد مبهم رو بپرسید ...سربلند و تندرست

 

 


 

 

)

 

 

بدیع در واژه به معنی  تازه، نو و نوآورده است و در گستره ی زبان، علمی است که  از آرایه های ادبی سخن می گوید. آرایه ها زیورهایی است که سخن را بدان می آرایند. 

 

آرایه های ادبی  بر دو گونه است:

ادامه نوشته

انواع ادبی



اگر از عناصر فنی و ظاهری شعر بگذریم،زمینه ی معنوی شعر،حاصل تجربه ی عاطفی یا اندیشه وخیالی است که شاعر در آفرینش شعر خود به کار گرفته است.  ادبیات از جهات درونمایه و محتوا به انواع اصلی زیر تقسیم می شود:

حماسی
غنایی
مدحی
تعلیمی
دینی
انتقادی
مرثیه
وصفی
قصصی
مناظره
عامیانه و محلی
 

اینک به اختصار به شرح و توضیح برخی ازموارد فوق می پردازیم :

ادامه نوشته

 شعر حفظي :  آواز عشق   قالب غزل   شعر از مولوي (ديوان غزليات)    صفحه ي 62


   

نوع ادبي : غنايي ، نوع توصيف : نمادين                    وزن : مفتعلن   فاعلن  مفتعلن   فاعلن

1- پيوسته آواز عشق ، از هر طرف به گوش ما مي رسد (عشق ما را مي خواند ) ما به آسمان (بارگاه دوست) مي رويم ، چه كسي قصد ديدار محبوب را دارد؟      آرايه : آواز عشق : استعاره مكنيه (تشخيص) ، چپ و راست : تضاد راست و راست : جناس (جناس مركب = امروزه با جناس افزايشي مطابقت دارد. )

2- جايگاه اصلي ما در آسمان (جوار قرب الهي ) بوده است و با فرشتگان همراه و يار بوده ايم ، بنابراين  دوباره همگي به وطن اصلي خود بر مي گرديم زيرا وطن اصلي ما آنجاست .

بيت دوم مناسبت دارد با :       ما ز درياييم و دريا مي رويم        ما ز بالاييم و بالا مي رويم      (مولوي)

هر چه از دريا به دريا مي رود                     از همانجا كامد آن جا مي رود    (مولوي)

به اصل خويش راجع گشت اشيا            همه يك چيز شد پنهان و پيدا      (شبستري )

هركسي كاو دور ماند از اصل خويش       بازجويد روزگار وصل خويش     (مولوي)

آرايه :   تلميح به حديث : كل شيء يرجع الي اصله          جناس : فلك و ملك

بيت 3 : ارزش و منزلت ما از آسمان و فرشتگان برتر و بالاتر است ، پس چرا از آسمان و فرشتگان نگذريم (بالاتر نرويم ) زيرا منزلگاه واقعي ما در جوار عظمت و بزرگي حق تعالي است .

     قافيه ي مياني : برتريم ، افزون تريم ، نگذريم                    آرايه : جناس : فلك و ملك 

بيت 4 : بخت و اقبال با ما سازگار و موافق است و ايثار و جانبازي در راه محبوب كار ماست ، در اين راه پيشواي ما حضرت محمد (ص) است كه مايه ي افتخار همه ي مردم جهان است.آرايه : جناس : (يار،كار) (جوان ، جان ) ،

 ( جان و جهان) افزايشي    جهان : مجاز (علاقه محليه يا كليه) كنايه : جان دادن = جانبازي و بذل جان (مردن)

بيت 5 : از ديدن چهره ي زيباي چون ماه او (حضرت محمد (ص) ) ، ماه آسمان به دو نيمه شد ، زيرا تاب ديدار آن همه زيبايي را نداشت . ماه كه كمترين گداي درگاه حق تعالي است آن چنان بخت و اقبالي يافته است كه معجزه حضرت رسول شده است .

آرايه : مه اول  استعاره از چهره حضرت رسول (ص)      ماه دوم ماه آسمان     

برنتافتن = كنايه از تحمل نكردن تلميح به معجزه ي پيامبر ، شق القمر

تشبيه ماه به گدا وجه شبه = حالت هلالي ماه  به كاسه گدايي و ديگر اين كه ماه نور خود را از خورشيد گدايي مي كند .  بيت قافيه مياني دارد . ( شكافت ، نتافت ، يافت )

بيت 6 نسيم ، بوي خوش و معطر  خود را از چين و شكن گيسوي حضرت رسول گرفته است (منظور اين است كه تمام زيبايي ها و طراوت هاي اين جهان به سبب وجود پيامبر است ) و درخشش و نور خيال ما از چهره ي نوراني مثل آفتاب حضرت محمد (ص) گرفته شده است.

آرايه : استعاره مكنيه : شعشعه ي خيال تلميح : «والضحا»          اشاره به آيه ي و الشمس و الضحي 

تشبيه : رخ به والضحي (ضحي به معني : 1- آفتاب    2- هنگام طلوع آفتاب  )

بيت 7 مردم مثل مرغابياني هستند كه از درياي جان و روح مطلق (حق) پديد آمده اند. پس مرغ جان ما كي مي تواند در اين دنيا اقامت كند ؟ جاني كه از درياي بي منتهاي جان و روح مطلق به وجود آمده است .         

آرايه : تشبيه : خلق به مرغابيان  / درياي جان      مراعات : مرغ مرغابي

 مرغ استعاره از روح انسان / بحر استعاره از جان و جهان معنويت 

مصراع دوم استفهام انكاري هم مضمون با بيت منتسب به مولانا 

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك              چند روزي قفسي ساخته اند بهر تنم

بيت 8 پيمان الست (عهد و پيمان الهي كه در آغاز با انسان بسته شد) مثل موجي بر روح انسان وارد شد و جسم و قالب انسان مثل يك كشتي به وجود آمد پس دوباره وقتي جسم انسان نابود شود نوبت وصال و ديدار روح و جان با روح كل فرا مي رسد.                 آرايه : تشبيه : موج الست ، كشتي قالب

تلميح : به آيه : الست بربكم قالوا بلي  ( اعراف- 172 )

مصراع دوم : كشتي : استعاره از جسم مراعات : كشتي و موج      كشتي شكست   كنايه : مرگ فرا رسيد.

روزالست.....روز بنیاد عشق و دوستی

یا لطیف

پیر طریقت گفت:


الهی!چه خوش روزگاریست روزگار دوستان تو با تو !


چه آتشین است نفس های ایشان در یادکرد و یادداشت تو!


چه زیباست گفت وگوی ایشان در نام و نشان تو!


روز الست ،چه خوش روزیست که روز نهاد بنیاد دوستی است!

چه عزیز وقتی ،که وقت گرفتن پیمان دوستی است!

مریدان روز اول ارادت فراموش نکنند .

مشتاقان هنگام وصال دوست را تاج عمر وقبله ی روزگار دانند.

فرمان آمد یا سید!

"وذکرهم بایام الله"روزهای الهی را یاد کن...

این بندگان ما که عهد ما فراموش کردند ،وبه غیری مشغول گشته ،
بیادشان آور آن روز که روح پاک ایشان با ماعهد دوستی می بست

ودیده ی اشتیاق ایشان را این توتیا می کشیدیم که :الست بربکم؟*آیا من خدای شما نیستم؟

ای مسکین !


یاد کن از آن روز که در مجلس انس

از جام محبت شراب عشق ما

می آشامیدند....

سلام و روشنایی  لطفا این پست برای بچه های 202و203 تکثیر شود سپاس

                                     

ادامه نوشته

در باره "و"!...و هو رب العرش العظیم

یا لطیف...


حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت ... و هو رب العرش العظیم..


والله، بالله، تالله كه اين قوم كه در اين مدرسه ها تحصيل مي كنند، جهت آن كنند كه معيد شويم، مدرسه بگيريم... تحصيل علم جهت لقمه ي دنياوي چه مي كني؟ اين رسن از بهر آن است كه از چه برآيند، نه از بهر آن كه از اين چه به چاه هاي ديگر فروروند. در بند آن باش كه بداني كه من كي ام و چه جوهرم؟ و به چه آمدم و كجا مي روم؟ و اصل من كجاست؟ و اين ساعت در چه ام؟ و روي به چه دارم؟.....شمس تبریزی

معید:دستیار استاد

رسن :ریسمان

چه :مخفف چاه




. سلام و روشنایی

ماهان ... خوبان ...


سرزنده و شاد باشید

...خیلی وقته انگار مدرسه نیومدم ... آخر دیماه بیاری خدا  دوباره می بینمتون ... دوباره هیاهوی کلاس و پچپچه های شما و ...چشمهای شما ... ..  این روزا روزای امتحانات درسیه .. و در حال کلنجار رفتن با کتابا و دفترای دوس داشتنی ..... خسته نباشید ... فک کنم این بخش درسو در جدال وقت و درس نگفتم مثل خیلی چیزا ی دیگه ... اگه گفتم مرور کنید و اگه نگفتم که ... بخونید شاید یه جایی یه روزی بدردتون خورد ...

شاد و بهروز و نیک فرجام



  برای کلاس اول و دوم و سوم


در خط و زبان فارسی حرف «و» نمایندهٔ چند واج به شمار می‌رود:

  1. در آخر کلماتی که به ـُ ختم می‌شوند مانند: دو، تو، نو، ایزو (این کلمه به ـُ استثنا معروف است[۱][۲])
  2. حرف واو مانند: وضو، واکس، گاو، باور، سوار
  3. نمایندهٔ واج «ـُ و» مانند: نور، دور، صورت، پرستو
  4. واو معدوله مانند: خواب، خواجه، خود، خوالیگر (آشپز)[۳]
  5. نوعی دیگر از حرف واو وجود دارد که نشان دهندهٔ واج «اَوْ» می‌باشد. این واج که در کلمات عربی وجود دارد امروزه در ایران به صورت ـُ کشیده خوانده می‌شود مثل:«توحید، اولیاء، فردوس، قول، کوکب، موج» که در عربی به صورت «تَوْحید، اَوْلیاء، فردَوْس، قَوْل، کَوْکب، مَوْج» گفته می‌شود.

اشتباهی که امروزه در نگارش زبان فارسی بکار می‌رود بکار بردن «و» برای نشان دادن واج «ـُ» در یک کلمه است ودلیل آن هم این است که این ـُ را با نمایندهٔ واج «اَوْ» اشتباه می‌گیرند (شمارهٔ پنج)، مانند:[۴]














"و":حرف اضافه است اگر در متن به معنای با،در برابر ،همراه،معادل باشد ..

.مانند:


*عمر برفست و آفتاب تموز....بفارسی معیار:عمر برف است در برابر آفتاب تابستان .....(تقابل)


*پس زندگی یاد کن روز مرگ......چنانیم با مرگ چون باد و برگ.......ما در مواجهه با مرگ چون برگ در مقابل بادیم....(تقابل)


*ازدحام است و مهربانی : ...ازدحام همراه مهربانی .....شلوغیی که همه مراقبند بدیگری آسیب نرسد ...(معیت)



"و" گاهی حرف ربطه. دو جمله رو  همپایه می کنه ... ..به دنیا می آییم ،زندگی می کنیم و سرانجام ازین جهان خواهیم رفت.

"و" گاهی دو امر رو ازهم جدا می کنه ...  تو و دروغ؟!....یعنی تو با دروغ فاصله داری ..(تباعد )...



یاد آوری نکات درسای باقی مونده برای کلاسای 202 و 203

هو اللطیف......

توضیحات درس های


سووشون ...
ادبیّات پایداری.....درس هشتم نهم و بینوایان  ادبیات فارسی 2
                                          
ادامه نوشته

معنی و مفهوم    آورده اند که:...........



ادبیات فارسی کلاس دوم کلیه ی رشته ها 
آورده اند که ...     صفحه ی 27

ادامه نوشته


رئالیسم

رمانتیست ها در تشریح احساسات و دنیای مجرد نویسنده کم کم دنیائی را تشریح می کردند که به واقعیت بیشتر شباهت داشت  بدینسان رئالیست ها بوجود امدند اصولا هر مکتب  در درون خود آنگاه که به اوج  رسید مکتب جدیدی را بوجود می آورد اما رئالیست ها باید دو پوسته دیگر را هم پاره می کردند تا به دنیا بیایند احساسات شخصی نویسنده و تخیل .

ادامه نوشته

زاویه دید داستان سووشون

یا لطیف

 .


زاویه دید در داستان سووشون رو دوباره ساده می نویسم ...ممکنه در جدال درس و وقت !...خوب پرداخت نشده باشه ...ضمنا.. لطف کنید  در کامنت های خصوصی ...نام کاملتونو بنویسید ... بعضی جوابها نیاز به مخاطب شناسی داره!! .... در حین خوندن اگه مشکلی داشتید بپرسید ... برای همه تون آرزوی تندرستی و کامیابی دارم


شیوه ی نقل داستان به صورت زاویه دید عقل کل محدود است نویسنده همه ی داستان را از زاویه دید یکی از شخصیت ها بیان می کند (داستان سووشون از زبان زری نقل می شودو  زری رفتار بقیه ی شخصیت  ها را مورد داوری قرار می دهد )

در این گونه روایت که به شیوه ی سوم شخص انجام می شود راوی گزارش و نمایش خود را به افکار و احساس و ماجرا های یک قهرمان محدود می کند و به ابعاد مختلف همه ی شخصیت ها کاری ندارد

البته در این رمان (سووشون)نویسنده برای آن که بعد و گسترش بیشتری به داستان خود بدهد گاه زاویه دید را از سوم شخص به اول شخص تبدیل می کند
از جمله تک گوی های عمه در فصل 6.......


زاویه دید سوم شخص:

عصر غلام با دو طبق کش آمد ....حاجی محد قدم می زد زری یک هفته می رفت زندان ... یک هفته می رفت دار المجانین

تک گویی عمه:


آن شب پای همین منقل حی و حاضر نشسته بودم و مثل همین شام غریبان آتش ها را هم می زدم ...



سمبل (نماد) و استعاره

Symbol = نماد ، رمز ، مظهر ، نشانه

·         سمبل (نماد ) هم مثل استعاره است ؛ يعني مشبه به را ذكر مي كنند و مشبه را اراده مي نمايند .


با اين تفاوت كه مشبه به در سمبل صريحاً به يك مشبه خاص و مشخص دلالت ندارد ، بلكه به چند مشبه نزديك به هم و به اصطلاح هاله يي از مفاهيم و معاني مربوط به هم است . مثلا زندان در شعر عرفاني نماد يا سمبل


1- تن 2- دنيا 3- تعلقات مادّي و دنيايي 4- اميال نفساني است :

دلا تا كي در اين زندان فريب اين و آن بيني          يكي زين چاه ظلماني برون شو تا جهان بيني

اما در مصراع ( ماه هم اين هفته برون رفت و به چشمم سالي است ... ) ماه مشبه بهي است كه فقط و فقط بر يك مشبه خاص دلالت دارد و نه بيشتر و آن ، محبوب حافظ است . يعني ماه استعاره از محبوب است .

·         علاوه بر اين ، در استعاره ، حتماً بايد مشبه به را در معناي ثانوي دريابيم . ما در استعاره هرگز كلمه را در معناي اصلي و لغوي در نظر نمي‌گيريم چنانكه در شعر فوق (ماهم اين ... )هرگز ماه را در معناي مهتاب آسمان در نظر نمي گيريم (به دليل وجود قرينه‌ي صارفه - قرينه‌ي صارفه در استعاره به كلمه‌اي مي گويند كه ذهن را از معناي اوليه و اصلي كلمه منصرف كرده و متوجه معناي استعاري مي كند )

اما در سمبل (نماد ) با اينكه معني ثانوي مورد نظر است ، ولي معني لغوي هم مي‌تواند مطرح باشد . مثلا وقتي فروغ مي‌گويد: «تمام روز در آيينه گريه مي كردم ... تنم به پيله‌ي تنهايي‌ام نمي گنجيد ... » آيينه نماد خاطرات ، دل ، ذهن و فكر شاعر است اما در ضمن معني اصلي آيينه را هم دارد و ما مي‌توانيم فروغ را تصور كنيم كه در مقابل آيينه ايستاده و با حزن و اندوه به ياد آوري خاطرات خويش مشغول است .

·         ژرف ساخت ( اساس و پايه ) سمبل ، تشبيه است ؛ مشبه حذف مي شود و مشبه به مي‌ماند (مثل استعاره‌ي صريح ) مثلا ابتدا عدالت از نظر استقرار برابري و راستي به ترازو تشبيه مي‌شود و بعد ،عدالت (مشبه) حذف شده و فقط مشبه به (ترازو)باقي مي‌ماند .

·         برخي از نمادها ( مخصوصا نمادهاي عرفاني ) به علت كثرت تكرار و تقليد و آشنايي ذهن ها با آن ها ، صريح و مشخص شده اند مانند خر نمادتن ، عيسي و يوسف نماد روح و ... از اين رو مي توان اين نماد ها را به عنوان استعاره تلقي كرد.

·         نمادها بر دو نوع است 1-  نمادهاي قراردادي يا عمومي (public symbol) كه به سبب تكرار حالت عادي به خود مي گيرد و غالبا مانند استعاره بر يك مشبه خاص دلالت مي كند. مانند كبوتر نماد صلح و آشتي، آب نماد نور و روشني ، سرو نماد جاودانگي، برف و زمستان نماد مرگ و ويراني ،عقاب نماد بلند پروازي و غرور   2- سمبل هاي خصوصي و شخصي (personal symbol) غالبا فهم آنها دشوار است و زمان مي خواهد تا اندك اندك در ذهن مردم جاي بگيرد چرا كه مسبوق به سابقه نيست و حاصل تخيّل فردي شاعر و نويسنده است مثلا مولانا به ابتكار خود خورشيد را سمبل شمس تبريزي و خدا قرار داده يا زنبور طلايي در بوف كور صادق هدايت سمبل عاشق است يا گل نيلوفر كه به تبع فرهنگ هندي در ادبيات جهان رمز روح عارف قرار گرفته كه از مرداب جهان سر بر مي آورد آما به آن آلوده نمي شود.



بیان شمیسا/سایه سار خیال

 

معرفی رمان ...

http://dialecticofsolitude.blogfa.com/post/15

- درخت زیبای من / نوشته واسکانسلوس / ترجمهِ قاسم صنعوی

2- فرنی و زُویی / جی دی سلینجر/ ترجمهِ (هر کی بود خوبه)

3- شوهر مدرسه‌ایی / جووانی گوارسکی/ ترجمهِ جمشید ارجمند

4- صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز / ترجمهِ بهمن فرزانه

5- تنهایی پرهیاهو / بهومیل هرابال / ترجمهِ پرویز دوایی

6- دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد / آنا گاوالدا / ترجمهِ الهام دارچینیان

7- عامه پسند / چارلز بوکفسکی / ترجمهِ پیمان خاکسار

8 - عقاید یک دلقک / هانریش بُل / ترجمهِ شریف لنکرانی

9- راز فال ورق / یوستین گوردر/ ترجمهِ مهرداد بازیاری

10 - مثل اب برای شکلات / لورا اسکوئیل / ترجمه مریم بیات

11- خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری / سروش حبیبی

12- دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل / هاراکی موراکامی / ترجمه محمود مرادی

13- گاوخونی / جعفر مدرس صادقی

14- روی ماه خداوند را ببوس / مصطفی مستور

15- دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد / شهرام رحیمیان


********************************************


سلام عزیزم ... شما  هم هر جا هستید آرام دل و گرم دل باشید ... چند روایت معتبرو خوندم ... میشه گفت بیشتر آثاروشو ... نگاهش نسبت به عشق ...   زیباست !... و هر کدوم روایتی خاص از آدمیست ... حتما برام نظرتو بنویس ... خوشحال میشم بخونم ... در کعبه دوست بیادت خواهم بود ...


براي تو بزرگترين آيت خدا چيست؟

خودت هستي.

چون خدا در خودت است.* بزرگ ترين موفقيت تو چيست؟فقط يک نگاه خداوندي

خدا در تمام زمينه ها پشتوانه توست. وقتي خدا را داري؛ دنبال پارتي نگرد.
چشم و اميدت به ديگران نباشد.
بزرگ ترين اشتباه تو اين است که:خدا در همه احوال با تو است ولي با پرده ای که بر دل و ذهن داري ؛ نمي تواني خدا را ببيني و او را صدا بزني.
بي دلي در همه احوال خدا با او بود.... او نمي ديدش و از دور خدايا ياد مي کرد

وقتي تو خدا را چاشني زندگي ات کني ؛ مطمئن باش که از جهان و جهانيان جلوتر مي افتي.در فيض الهي هميشه به روي تو باز است


.نکته مهم اين است که بايد هو الباطن را به هو الظاهر تبديل کني.يعني خداي غيب را به خداي شهود تبديل کني و او را با چشم دل در همه جا و همه چيز ببيني :در تک تک افراد؛ در صداي پرنده ؛ در زمزمه جويبار؛ در برگهاي درختان ؛ در بارش باران؛ در خانه امن خودت؛ در غذايي که مي خوري ؛ در آبي که مي نوشي ودر آبي آسمان؛ در خشکي زمين در سرماي زمستان ؛ در طراوت بهار؛ در گرماي تابستان و.........

.وارد کردن خدا در تمام امور ؛موجب سعادت و خوشبختي توست. هر چقدر به خدا نزديک تر شوي ؛ اميدوارتر و شادتر و آرام تر خواهي بود.چرا؟

چون جزو دوستان خدا محسوب مي شوي و دوستان خدا هم ترس ؛ غم و اندوهي در دل ندارند.تو بايد پيش خدا بروي تا الهي شوي . زماني که روش الهي را دنبال نکني ؛ در هر کاري دست خالي بر مي گردي. خدا حديثي تمام نشدني است . خدا در هر لحظه شروع شده است. تو بايد در خدا فاني شوي تا خلاقيت هاي الهي را کسب کني. تو بايد به دنبال تابش نور الهي باشي.

در هستي فقط يک صاحب وچود دارد و آن هم خداست . الهي که قلب تو صاحب هستي را کشف کند ؛ تا به سرچشمه مقصود و نهايت کمال برسي
خدايي که بزرگي و ملکوتش در سراچه خرد نمي گنجد؛ تو را از رحمتش بي بهره نمي کند......



نفیسه معتکف

یا لطیف..... درود و روشنی ...چند روز پیش در یه همایش خانوادگی !  یه کتاب روان شناسی هدیه گرفتیم به نام " بجای کناره گیری از مردم چگونه با آن ها ارتباط برقرار کنید "(شیوه برخورد با افراد تند خو) ...مترجم این کتاب خانوم معتکفه ..  این کتاب حاوی نکات جالبیه ... خوندنش خالی از لطف نیست !...البته  گمان می کنم نام کتاب  روشن ترجمه نشده..کتابای کاربردی روان شناسی در بیشتر موارد در بردارنده ی مسایلیه که با بافت فرهنگی ما هماهنگ نیست ... و خب پیداست   که شیوه آهسته خواندن توام با نقد و نظر  کار سازتره !...  نظرات   دیگرون رو بخونید و بشنوید و از بهترین و درسترینش پیروی کنید !.... این فرمان خداست البته ...{و یستمعون القول و یتبعون احسنه}   و صد ! البته این که ملاک تشخیص درست و بهتر چیه خودش داستانیه ...   !

دیوار تنهایی


گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید


نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی،

بلکه ببینی

چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند!


دست‌های آلوده
ژان پل سارتر

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت /اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید*


هیچ چیز مثل رنج، کودکان را ساکت نمی‌کند.

بینوایان/ویکتور هوگو





یا لطیف


 

درود و مهر ... این روزها  ادبیات و فرهنگ  و...با رسانه هایی چون اینترنت و پیامکها...به سرعت و در کوتاهترین جمله ها  منتشرو

  رد و بدل میشه .... نمی دونم این جمله های کوتاه چقدر در بینش ما موثره ... ؟.... آیا تاثیرات آنی و لحظه ای دارند  یا تاثیرات پا برجا؟
باید بررسی کارشناسانه بشه .... ولی آنچه مسلمه وقتی از یه نویسنده یا یه کتاب  بزرگ جمله و یا بندی  رو منتشر می کنیم بدین معناست که یا  این بخش بر دل نشسته یا از نظر فکری برامون مهمه که این گزاره منتشر بشه یا خاطره ای رو در ما زنده می کنه .....یا غرضهای دیگر !.   ....



این عبارتو که دیدم ....  یاد تو افتادم یاد سکوت دردناک تو  که تمام سالو دردتو پنهان کردی لابلای درسات ... و کارهای علمیت ... شایسته ترین ها بودی و دردمندترین !....بی ادعا و کوشا !....


*قیصر امین پور

آغاز .....


بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند ،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش ،
فشرده چوبدست خیزران در مشت ،
گهی پر گوی و گه خاموش ،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند .
ما هم راه خود را می کنیم آغاز .
***

اخوان ثالث


از آغاز ها بگوییم .....


.............

بیا تا راه بسپاریم.
به‌سوی سبزه‌زارانی که نه کس کِشته نِدْروده
به‌سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی بکرِ بکر است
و نقش رنگ و رویش هم بدین‌سان از ازل بوده،
که چونین پاک و پاکیزه‌ست.

به سوی آفتاب شاد صحرایی،
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.
و ما بر بیکران سبز و مخمل‌گونة دریا،
می‌اندازیم زورقهای خود را چون کُلِ  بادام.
و مرغان سپیدِ بادبانها را می‌آموزیم،
که باد شرطه را آغوش بگشایند،
و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام.

بیا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!


فردا


فردا آمده است و ایستاده است

پیش روی من

می پرسد چه می خواستی؟

با عصا او را کنار می زنم

همچنان

چشم دوخته به دوردست

منتظر


مقربین



"حوض نقاشی"

در برکه ات بمان ماهی ِ کوچک

دریا بزرگ است برای تو







رضا کاظمی......

انتخاب عکس حوض نقاشی



_________________________________________________

یا لطیف

می خوام بگم (جهت تنویر افکار عمومی)......

*وقتی متنی رو انتخاب می کنم ...یکی از این سه چهار  هدف  زیر... یا یکی دو هدف توامان رو مد نظر دارم.....!

.یا از معنای باطنی و چیدمان لفظ به نشاط آمده ام و دوس دارم شیرینی معرفتی اش رابا دوستا نم به اشتراک بگذارم .....یا نکته ای در آن وجود دارد که دوس دارم نگاه خوانندگان را بدانم ... یا بیشتر دوس دارم وجوه مختلف یه متن را بچه ها ببینن... نقطه نظراتشونو بنویسن .... (که کمتر جسارت می کنند) ... و ذهن خود را در جهت دریافت بهتر و راستین به چالش بکشند ......و البته گاهی هم گوشه و تعریضی به خواننده و مخاطب خاص ! می زنیم که هشیار ! شود همین !

ای دل آنجا رو که با تو روشنند....




«مرا خويى است كه نخواهم كه هيچ دلى از من آزرده شود. اينك جماعتى خود را در سماع بر من مى زنند و برخى ياران ايشان را منع مى كنند. مرا آن خوش نمى آيد و صد بار گفته ام براى من كسى را چيزى مگوييد. من به آن راضى ام. آخر من تا اين حد دلدارم كه اين ياران كه به نزد من مى آيند، از بيم آن كه ملول نشوند شعر مى گويم تا به آن مشغول شوند وگرنه من از كجا، شعر از كجا!» مولانا/فیه مافیه

تا خیال دوست در اسرار ماست

چاکری و جان سپاری کار ماست

هر کجا شمع بلا افروختند

صد هزاران جان عاشق سوختند

عاشقانی کز درون خانه اند
شمع روی یار را پروانه اند

ای دل آنجا رو که با تو روشنند

وز بلا ها مر تو را چون جوشن اند   

تو به یک خواری گریزانی ز عشق                              

تو بجز نامی چه می دانی ز عشق؟

 

عشق را صد ناز و استکبار هست

عشق با صد ناز می آید به دست

عشق چون وافی است وافی می خرد

در حریف بی وفا می ننگرد.......................مثنوی / کریم زمانی

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو... باز آید و ازکلبه احزان بدر آیی

 سر در پی عقربه های ساعت به دنبال چه می گردی؟ بهترین زمان هم اکنون است.....